تبليغاتX
دست نوشت - تقدیم به دوستدار کیانا

 

زمان بازی ام با تو.هرگز پرسش نکردم چرا؟ هیچ شرم و وحشتی را نمی شناختم و زندگی من پر از هیاهوی کودکی ام بود.

یادت هست مرا مانند دوستی از چمنزاری به چمنزاری بردی وبر سبزه ام نشاندی.

در آن لحظه ها هرگز نمی خواستم مفهوم ترانه هایت را بدانم.تنها آوایم نوای آنها را بر می گرفت و قلبم در زیرو بم آنها می رقصید

هر آنچه در زندگیمان نا خوشایند و نا هماهنگ بود در همدلی شیرینی ذوب شد ..میدانم خوب یادت هست.

انگاه که فرمان رفتن کردی قلبم از غرورشکست و به صورتت نگاه کردم اشک را در پشت چشمانم نهان کردم تا چشمانم را شاد مان به خاطر بسپاری

بعد از ان به صورت یک آوازه خوان با لبه ی بال گشوده ی آوازم به دست بوست می ایم و هرگز نمی پندارم به تو رسم.

من قدر گوشهای شنوایت را میدانم و مست از سرور تو را ای دوست صدا می زنم.

تپش قلب گنجشک ها را فراموش نکن. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 2 AM  توسط فاطمه جعفری |