تبليغاتX
دست نوشت - چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نیمه شب زاهد اعلام کرد: وقت ان رسیده که خانه را رها کنم و به جستجوی خداوند بروم.

خداوند زمزمه کرد(من) .اما گوشهای مرد از شنیدن باز ایستاده بود

همسرش با نوزادی خفته بر سینه اش ارمیده بودند .

مرد گفت:در این زمان طولانی با شما خود را فریفته ام

صدا دوباره امد انها خدا هستند. اما باز مرد نشنید.

خداوند فرمان داد بایست خانه ات را ترک مکن اما باز او نشنید

خداوند آهی کشید و شکوه کرد(چرا این بنده در جستجوی من مرا رها می کند. )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0 AM  توسط فاطمه جعفری |