تبليغاتX
دست نوشت

 همیشه تو لحظات سخت به چیزی میرسی 

وقتی تنهای تنها بدون هیچ تکیه گاهی

تازه می فهمی چقدر تنهائی چقدر ضعیفی

اینجاست که نا امید و خسته میگیری یه گوشه میشینی

تمام آرزوهاتو بر باد رفته میبینی

دوست داری تو تنهائیه خودت بمونی و بسوزی

یعنی کل زدنگیه یه آدم همینه؟

یعنی این آخره خطه؟

پس چی شد اون همه آرزو؟

روئیا های کودکی چی شد؟

یه دفعه یه چیزی تو گلوت سنگینی میکنه

دلت میگیره

میخوای فریاد بزنی

می خوای به زمین و آسمون لعنت بفرستی

لعنت به زندگی

آره فریاد بزن

بگو هرچی دلت میخواد بگو

بزار خالی بشه تمام حسرتهای گذشته

گریه کن گریه کن گریه کن

انقدر گریه کن تا دیگه قدرته فریاد زدنت تموم بشه

بعد حس میکنی سبک شدی

گرمیه دستهائی شونه هاتو گرم میکنه

و به یه خواب آروم فرو میری

یه صدا تو گوشت داره میپیچه

خوب گوش کن

آره

تو اوج بی کسی هات کسی تو رو صدا میزنه

کسی که از هر کسه دیگه بالا تره

تو اوج نا امیدی کسی به کمکت میاد که از همه قوی تره

تو کسی رو داری که

تو خدا رو داری

شک نکن همیشه با توئه

چشماتو آروم باز کن

بلند شو وضو بگیرو رو به اون یگانه معبود سر تسلیم فرود بیار

حالا بلند شو

تو از نو متولد شدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 11 PM  توسط فاطمه جعفری | 
 

 به فریاد قسم و به سوگنامه دل

زخمی‌ام و خسته

چشمم چنان مست باریدن است که گیوه‌هایم در گل مانده

زبانم به شن نشسته

و دستانم در باتلاق زندگی فرو رفته و معذور از نوشتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 11 PM  توسط فاطمه جعفری |