تبليغاتX
دست نوشت

 

گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است

 

چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم

 

میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است.....باورم نمیشد

 

اما دیگر برایم باور شد

 

که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند

 

و تو که روزی بهترین بودی....ناگهان ..... شدی....

 

چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟؟؟

 

سادگیم را ؟؟؟؟؟؟

 

اما بدان....سادگیم را ساده نگیر

 

باورت کردم....به خیال خامم که تو هم باورم کردی....

 

با تو دنیایی نقره ای ساختم

 

با تو نفس کشیدم....

 

به تو امید بستم.....

 

چه راحت شکستی و .....اه قلبم

 

چه بی خیال آتش زدی....این دل بی درمان را.....

 

چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم....

 

تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....

 

مرا،احساسم را به بازی گرفتی....کاش بیشتر می شناختمت

 

من بازیچه نیستم.....عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی....

 

دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ....

 

کاش دلم برایت نمی سوخت 

هرگز نمی بخشمت

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 1 AM  توسط فاطمه جعفری | 
 

« اگریک با یک برابر بود »

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستا نش  به زیر پوششی ازگرد پنهان
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد .
برای اینکه بی خود های وهوی میکرد با آن شور بی پایان
تساوی های جبر را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تختخه ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود ، تساوی را چنین نوشت
« یک با یک برابر است »
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
به آرامی سخن سر داد .
نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم
بر جای ماند .
او پرسید اگر یک فرد انسان
واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدحشی بود و سوالی سخت .
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیرو رو میشد .
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود
نان دمال مفتخوران از کجا آماده میگردید ؟
یا چه کسی دیوار چین ها را بنا میکرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر یار فقر خم میشد ؟
یا که زیر فربت شلاق له میگشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کسی آزادگان را در قفس میکرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خود بنویسید
« یک با یک برابر نیست »
+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 0 AM  توسط فاطمه جعفری | 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد                                                              

 شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.

  آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

 آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.

 آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جثه ي او محافظت كند. اما چنين نشد!

  در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.

 آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود، تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد .

 گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.

 من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم. من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.

 من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم. من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد، تا آنها را از ميان بردارم.

 من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند. من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.

 «من به آنچه خواستم نرسيدم...

 

 اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 11 PM  توسط فاطمه جعفری | 
 

ولادت آقای خوبان شاه مردان امام رضا (ع) رابه همه تبریک میگم

من این مدت که آپ نکردم :رفته بودم پا بوس امام رضا(ع) صفای حرم گنبد طلایی ّآقا حوض طلاش پنجره فولادش کبوترای حرم حالییه غیر قابل توصیف از الان دلتنگشم

دل من تنگه برات ميخوام بيام تو حرمت

                                                       تا ضريحتو بگيرم به اميد لطف وكرمت

اسيرم به غصه هات مثل بال كفترهات

                                                      چه خوبه پر بگيرم بالاي صحن و سرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 5 AM  توسط فاطمه جعفری |