![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 1 AM توسط فاطمه جعفری |
|
|
« اگریک با یک برابر بود » معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستا نش به زیر پوششی ازگرد پنهان
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد .
برای اینکه بی خود های وهوی میکرد با آن شور بی پایان
تساوی های جبر را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تختخه ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود ، تساوی را چنین نوشت
« یک با یک برابر است »
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
به آرامی سخن سر داد .
نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم
بر جای ماند .
او پرسید اگر یک فرد انسان
واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدحشی بود و سوالی سخت .
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیرو رو میشد .
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود
نان دمال مفتخوران از کجا آماده میگردید ؟
یا چه کسی دیوار چین ها را بنا میکرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر یار فقر خم میشد ؟
یا که زیر فربت شلاق له میگشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کسی آزادگان را در قفس میکرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خود بنویسید
« یک با یک برابر نیست » |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 0 AM توسط فاطمه جعفری |
|
|
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جثه ي او محافظت كند. اما چنين نشد! در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند. آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود، تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم. من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم. من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد. من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم. من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد، تا آنها را از ميان بردارم. من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند. من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم. «من به آنچه خواستم نرسيدم...
اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 11 PM توسط فاطمه جعفری |
|
|
من این مدت که آپ نکردم :رفته بودم پا بوس امام رضا(ع) صفای حرم گنبد طلایی ّآقا حوض طلاش پنجره فولادش کبوترای حرم حالییه غیر قابل توصیف از الان دلتنگشم دل من تنگه برات ميخوام بيام تو حرمت تا ضريحتو بگيرم به اميد لطف وكرمت اسيرم به غصه هات مثل بال كفترهات چه خوبه پر بگيرم بالاي صحن و سرات |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 5 AM توسط فاطمه جعفری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی یه جایی به وقتی یه عمره یه اسمون یه عالمه همیشه دلتنگت میشه
|
| پیوندهای روزانه |
|
بی تو هرگز با تو همیشه قلب اسیا شعر و طنز در پس هر علمی اندیشهای نهفته است فروشگاه اینترنتی بازار روز عشق آتشین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 آبان 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
| پیوندها |
|
عاقبت از عشق تو اهل كليسا ميشوم افغانESL كسي كه گاهي گله داره از زمونه Green World پسرک تنها |
|
RSS
|